نامه ای به رهبرم ..

1404/10/28
|
65

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدایی که آگاه است از حال دل هر انسانی ...! سلام رهبرعزیزتر از جانم نمیدانم این نوشته ممکن است روزی به دستتان برسد یا نه ... اما من می نویسم ، می‌نویسم چون باور دارم گاهی نوشتن ، تنها راه نفس کشیدن است اگر این کلمات روزی به شما رسید ، بدانید که از دل برآمده است از دل کسی که با تمامِ جانش شما و میهنش را دوست دارد... این روزها صدای اخبار از هرچیزی بلندتر است... میگویند آشوب است و من در این آشوب دلم را به نصیحت ها و نگاه و صدای شما گرم کرده ام و در این هیاهو ، به همان آرامشی پناه می‌برم که سال‌هاست از کلامتان آموخته‌ام. به صبری که همیشه توصیه‌اش کرده‌اید ، به امیدی که با لبخند گرم و دلنشینتان نگذاشته‌اید خاموش شود. شاید ندانید اما برای خیلی از ما همین دانستنِ اینکه هستید یعنی نهایتِ آرامش ... این سخنان شما را هربار شنیده ام اشکم درآمد و دلم زخمی شد از غمی که دارید گفتید : من جان ناقابلی دارم ... و من با شنیدن همین جمله بیشتر در فکر فرو رفته ام .. شما از جانِ ناقابل گفتید و من به جانِ شما فکر کردم که چگونه سال‌هاست بی‌ادعا و بی‌خستگی ، سپرِ این خاک شده است... من نه سیاست می‌دانم ، نه از هیاهوی دنیا سر درمی‌آورم من فقط دلی دارم که می‌لرزد برای آرامش این وطن .. و با هر دعایی که زیر لب زمزمه میکنم از شما برای خدا میگویم .. رهبرم اگر روزی خستگی بر شانه‌هایتان نشست بدانید دل‌هایی هستند که بی‌صدا اما صادقانه برایتان می‌تپند دل‌هایی که شاید دیده نشوند اما وفادارند… دل هایی مثل دل من حقیر غم‌زده که چیزی جز دعا ندارد که نثارتان کند ... دلم می‌خواهد از جمله‌ی خودتان استفاده کنم و بگویم : من جانِ ناقابلی دارم ... اما من که جانم نه در حد فدا شدن است و نه در اندازه‌ی سپر شدن ولی همین جانِ پر درد و خسته را هر شب به دعا گره می‌زنم و نام شما را لابه‌لای همه ی دعاهایم آشکار می‌کنم تا خدا خودش نگه‌دارِ نفس‌هایتان باشد می‌دانم راهی که سال هاست در آن بوده اید و هستید پر از سنگ است و زخم و تهمت اما باور کنید هنوز دل‌هایی هستند که وسط این همه خستگی ، به پدر بودنتان تکیه داده‌اند رهبرِ عزیزتر از جانم من چیز زیادی ندارم نه قلمم توانمند است نه صدایم بلند است و نه توان تحمل درد را دارم اما میدانم تمام دعاهایم بدرقه ی ادامه ی راهِ شماست ... من از آینده چیزی نمی‌دانم و از فرداهای نیامده و خبرهایی که هر روز سنگین‌تر می‌شوند دلگیرم .. اما وقتی به استقامتتان فکر می‌کنم قلبم آرام می‌شود .. اگر این روزها دلتان گرفت اگر تنهاییِ مسئولیت لحظه‌ای امانتان نداد بدانید این‌جا در گوشه‌ای از این خاک دلی هست که هر شب سلامتی‌تان را ، از خدا می‌خواهد .. اما نه از سر عادت که از سرِ عشق فرزند وطن به پدرِ وطن .. من از شما چیزی نمی‌خواهم نه وعده ، نه پاسخ ، نه حتی نگاه ، فقط بمانید… بمانید که بودنتان لطفِ خداوند است به این ملت... بمانید که در ماندنتان هنوز امیدی نفس می‌کشد امیدی که شاید در هیاهوی دنیا گم شود اما در دل‌های ساده‌ای مثل دل من خاموش نمی‌شود اگر واژه‌های من بی جان هستند به این دلیل است که دلم هنوز پر است از حرف‌هایی که فقط خدا و شما معنایشان را می‌دانید ... من از سنگینیِ دعا خوب سر درمی‌آورم از شب‌هایی که دل بی‌اجازه بیدار می‌ماند و زبان نام شما را صدا می‌زند .. من می‌دانم راهِ حق همیشه خلوت است می‌دانم هرچه بار سنگین‌تر شانه‌ها تنهاتر… اما ... خدا که می‌بیند ، خدا که می‌داند این دل چقدر صادقانه برای نام شما و ایرانمان می‌تپد رهبرم اگر سهم من از این روزگار فقط دعاست با تمام وجود همان را از اعماق وجود و قلبم تقدیمتان می‌کنم خدا خودش نگه‌دارتان باشد خدا خودش قوتِ دلتان باشد و خدا خودش دست یاری اش را محکم تر به سمت شما که عزیزِ دل و جان ما هستید و ایرانِ مظلوم اما سربلندمان بیاورد و خدا شاهد باشد که این دل ، تا همیشه برای شما و ایران خواهد تپید.. ارادتمند شما فرزندِ دهه هشتادی ایران شیما صادقی

هنـرمنـد

لینک کوتاه

نظرات


Loading...

آثار مرتبط

Loading...